اگر پاره تنت هستم




و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه خاطراتت

دلم گشت هر گوشه سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت

به جز آخرین صفحه دفترت را

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دست هایی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه آخرت را

وبا غربتی کهنه تنها نهادی

مرا آخرین پاره پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ای مسافر؟ درنگی!

ببر با خودت پاره دیگرت را

.

.

.

ای آشنایی که رفته ای

اینجا همه با من قهرند !

من پاره تنت نبودم مگر ؟

مرا نیز با خودت ببر !

.

سید

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟


شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

با تو هر ثانیه رؤیاست اگر بگذارند

مثل قدّش، قدمش، لحن پیمبروارش

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

آب مال خودشان، چشم همه دلواپس

خیمه ها تشنه ی سقاست اگر بگذارند

قامتش اوج قیام است قیامت کرده ست

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

تشنه ای آه، و دارد لب تو می سوزد

آب مهریه ی زهراست اگر بگذارند

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

یک نگاه تو تسلاست اگر بگذارند



دستم بگیر




یا سر سجاده در محراب دستم را بگیر

یا بیا و لحظه ای در خواب دستم را بگیر
 
کوچه تاریک است و راه خانه را گم کرده ام
در سیاهیهای بی مهتاب دستم را بگیر
 
زندگی دارد مرا می بلعد اما چاره نیست
غرق خواهم شد در این گرداب دستم را بگیر
 
ماهی ام ، تنگ بلورم بار دیگر هم شکست
باز هم با کاسه ای پر آب دستم را بگیر
 
بچه بودم خوب یادم هست یک شب روضه را
پیر مردی داد زد ارباب دستم را بگیر
 
نذر کردم اصفهان تا سامرا این ذکر را
مرد پنهان در دل سرداب دستم را بگیر
 
دست هرکس را گرفتن دارد آدابی ولی
عاشقت هستم تو   ، بی آداب  دستم رابگیر